زوزه میکشم

از بس که دلم پُر شده

زوزه میکشم تا درد دلم خالی شود

درد دلم همراه با بارانی که از ابرهای خیالم میبارد این گرگ جوان را باران دیده کرده!

باران خیالم در حوالی همان خیابان دلتنگی میبارد

جایی میان باور بودن، جایی که باید، باشه باید...

جایی برای آغوش تن تو که مانده غیر از اون هیچ...

همه بچه ها بزرگ شدن اما من همونطور بچه موندم، حتی بچه تر هم شدم.دلم که میگیرد مثل بچگیا به داخل کمد لباسهایم میروم و گریه میکنم.

لباسهایم تنها کاپشن قرمز رنگی که از تو به یادگار مانده را بغل کرده اند.

هر بار که در یادت عمیق میشوم برای کاهش فشار دردی که در قلبم حس میکنم زوزه میکشم.

ماه صدایم را شنیده و پیکی برایم ارسال کرده، پیکی که این حروف را برایم آورده تا بهم بچسبانمشان و بعد که تبدیل به متن عاشقانه ای شد به ماه برگرداند و در کتابخانه ی آنجا حفظ و نگهداری شود تا اگر گذرت به آنجا خورد و خواستی حوصله ی سر رفته ات را سر حال بیاری بخوانیشان و بدانی در هر سطر این کلمات چه موهایی سفید کرده ام.

قبلن گفته ام که در هر سفیدی مو خاطرات کریستالی شده اند.به عبارت دیگر موهای سفیدم بخاطر رسوب قطره های اشکم در پیازچه های مویم سفید شده اند.خاطرات با نمکی که در سلولهای مغزیم ثبتشان کردم تا هیچگاه از خاطرشان نبرم و نمود بیرونیش شده تارهای سفید موهایم.

من با موتور وسپای قدیمیم از پشت هزار و یک دروازه ی شیرنشان عبور کردم در جستجوی تو.هزار و یک در حالا باز هستن و دیگر شیری نگهبان این دروازه ها نیست.دنیا هایی که پشت این دروازه ها بوده خالی شده و هیچ باقی مانده.

من هم از اینجا میروم، برای ساخت جهانی نو.همان جهانی که قبلا وعده ی آنرا به تو داده بودم.سرزمینی به نام نگار.

با قواعدی به روز که در آن تمام فاصله ها از بین میرود.سرزمینی که معروف است به گذرگاه زمان.جایی که میتوان از آنجا در زمان نوری حرکت کرد و در زمان پیدایش یک ستاره بالا سر آن بود و بعد میلیونها سال زمانیکه عمر ستاره به اتمام میرسد میشود باز در همانجا حاضر بود و شاهد تبدیل آن ستاره به شفق قطبی باشیم.

من در ابتدای مختصات این سرزمین ایستاده ام.در نقطه ی 0 و 0 ...

و حالا میخواهم اولین نقطه را برای پایان زوزوه های امشبم در ماه بگذارم اما از آنجا که هر نقطه ی پایان شروعی در دل خود نهفته دارد، در حرکت بعدی مدادم را تا نقطه ی بعدی که در دل خورشید است میبرم و تمام سیاره های منظومه ی شمسی را به خط میکنم تا آماده ی فرو رفتن در قلب خورشید باشند.میخواهم تمام سیاره ها را با خودم به درون خورشید بکشم تا از منظومه ی شمسی فقط زمین، ماه و خورشید باقی بماند.با اینکار اندازه ی خورشید بزرگتر میشود و همچنین قدرت و سرعتش نیز بیشتر میشود، بدین ترتیب میتوانیم از این مدار کسالت آور خارج شویم.

پس کمربندهارا شل کنید و اجازه دهید تن عریانتان از هوای جدید این سفر لذت کافی را ببرد.

کاپیتان بیدار با شما سخن میگوید: من به دنبال ساخت سرزمینی به نام نگار هستم، راهنمای ما در این سفر صدای زوزه هایم است که از قلب سیاهچاله ای پژواک میکند.اگر بتوانیم سیاره های بیشمار دیگری به این خورشید بدهیم تا بخورد، آنقدر بزرگ میشود که میتواند با سیاهچاله برابری کند در نتیجه از ترکیشان هستی تازه ای پدید می آید که مساعد ساخت سرزمین جدیدم است.

صدای زوزه هایم را از اعماق سرزمینهای غریب اما آشنا میشنوم.