نه چیزی کم شده نه چیزی اضافه شده

+ مگه میشه؟
  • نه، این نمیشه..
+خب چرا گفتی نه کم شده نه زیاد شده؟

-درباره ی یسری موضوعات این اتفاق افتاده..

+چه اتفاقی؟

-اینکه نه چیزی کم شده نه زیاد شده!

+این موضوعات به منم ربط داره؟

-آره

+مثال بزن..

-اینکه هنوزم همونطور بهت فکر میکنم که وقتی اولین بار دیدمت و بهت فکر کردم

+دروغ میگی!

-شاید..

+چرا نمیگی نه؟

-آخه خیلی مطمئن نیستم..

+از چی؟

-از اینکه واقعن مثل دفعه ی اول بهت فکر میکنم یا نه!

+یعنی کمتر فکر میکنی؟
  • شاید..
+شایدم بیشتر فکر میکنی!

-شاید..

+دیوونم کردی با این شایدات..

-شاید..

+روانی، همیشه وقتی قفلی میزنی رو یه چیزی تا عنشو درنیاری بیخیال نمیشی..

-شاید..

+داری پیشرفت میکنی..

-تو چی؟

+تو اینکه حرصمو دربیاری!

-شاید..

+دیگه نمیخوام باهات حرف بزنم..

-منم همینطور!

.

.

+چرا اینارو اینطوری تایپ کردی؟

-یه سبک جدیده!

+اونوقت چیو نشون میده این سبک جدید؟

-اینکه این مسائل اصلن جدی نیستن!

+پس چی جدیه؟

-میدونی، تو با سوالات میخوای من جوابایی بدم که دوسداری بشنویشون..

+کشف تازه ای نکردی..

-نه..

+خب پس چرا گفتیش؟

-همینطوری..

+اینم جوابیه که دوسداشتم بشنومش..

-همین دیگه، مثل بازی دوز میکنی حرفامونو..

+دوس داری سبک بازیمو؟

-ازش متنفرم..

+مثل تو که نفرت انگیز بازی میکنی..
.
.
وقتایی که ماه میره پشت ابرا چیکار میکنی؟

وقتایی که نیست چی؟

وقتایی که نصفست به چی فکر میکنی؟

وقتایی که مثل قاچِ هندونست دوس داری بخوریش؟

وقتایی که بارون میاد و ماهم پشت ابراست کدومو بیشتر دوس داری؟

وقتایی که چای تو استارباکست یخ زده بازم میخوریش یا چی؟

وقتایی که آبان میشه یاد من میفتی؟

وقتایی که اسم میلان کوندرا میاد یاد کتاب به آهستگی که زیر بارون، رویِ اون نیمکت زرده جاش گذاشتیم میفتی؟

+بسه دیگه...
  • فقط خواستم یاد یه وقتایی کنیم..

+با خودت مرور کن!

-با خودم مرور میکنم...

+بلند بلند با خودت مرور کن..

-کوتاه کوتاه با خودم مرور میکنم..

+کمک خواستی بگو!

-یادت میاد......

+آره.....

.

.

خُب بَسه دیگه، منتظر بودم آخر آبان برسه بیام یه سری پَرت و پلا بنویسم برم.آخه میدونی!تو دیگه مثل قدیما این صفحه رو دنبال نمیکنی..منم دیدم دیگه تو نمیای بعد مدتها به سر و صورتش یه دستی کشیدم.اینطوری بیشتر شبیه خووونمووونه..لایِ این رَنگا، کلمه ها، عنوانا، برچسبا، فاصله ها، ویرگولا...لایِ هَمَشون یه حسی از اون روزا هَست که حِس میکردم زندم، هستم، بودم..اینطوریه که خودمو سرپا نگه میدارم.وای از اون روزی که طرح صیانت به این خونه هم رحم نکنه، نمیدونم چی میشه اما مگه فرقی هَم میکنه؟برای ما هیچی بهتر از هیچی نیست...

امروز تهران رفتم، هرچی که پیش میومد به تو ربط داشت.خیابونایی که جلوم میپیچید، آهنگایی که ماشین بغلیا گوش میدادن، حرفایی که زده میشد، حتی کوچ پرنده ها...

خیلی خلاصه وار نوشتم تا بقیشو خودت تصور و تخیل کنی..

میدونی..

تو همه چی یه "این نیز بگذرد" خاصی هست اما برای تو نه!

30 آبان،09:02