حصر پشت نرده های آکاردئونی
صبح جمعه از خواب بیدار میشی،هیچی.
سقف اطاقت همین روزاست که رو سرت خراب بشه،نه نم داده و نه آجرای پیری داره اتفاقن بابا درباره ی خونه میگه:اگه هشت ریشترم زلزله بیاد،کل تهرانم خراب بشه و زیر آوار بره باز خونه ما سالم میمونه،چون خیلی محکم ساختتش.هرشب موقع برگشتن به خونه وقتی از دور میبینمش انگار یه دِژ میبینم.دو تا ستون نیم دایره بزرگ کنار درِ آهنی که روش جایِ سه قفل هست.پشت اون درِ آهنی بزرگ هم دو تا قفل کتابی میخوره و این تازه درِ ورودی به حیات خونست.برای شرح حال باقی قفلا متاسفانه حالی ندارم و از طرفیم دوس ندارم جمله هامم قفل شن ولی شما تصورش کنید.حفاظهای آهنی،کلیدهای کامپیوتری،دزدگیر و هر چیزی که مانع از رسیدن نور و هوا به اطاقم میشه.هیچی.
پائیزه ولی نیست،اگه قراره با اول مهر پائیز بیاد میخوام نیاد.نه اینکه اول مهر مشکلی داشته باشه نه فقط پائیز اینطوری نمیاد.اینکه پست رادیو چهرازی بزاریم و چندتا آهنگ به مناسبت اول مهر اضافه شه یا پخش شه از گوشی و باندای ماشین یعنی مسخره بازی.یعنی اِفه اومدن،یعنی الکی و این حرفا یعنی بزارید شکل بگیره پائیز تو وجودتون اونوقت دیگه هیچ منتظر رسیدن پائیز نیستید.عنوان اين پاراگراف:پائيزی بودن،موندن و هيچی.
اين هيچی گفتنا و نوشتنا از يه دوست بجا مونده که وقتی به سقف اطاقم نگاه ميکنم و اين سوال رو ازش ميپرسم که بلخره رو سرم خراب ميشی يا نه؟جواب ميده:هيچی.از موجود زنده و يا غير زنده که با زبان و يا زبان بی زبانی در نهايت هيچی ميگن فاصلتون رو کمتر و نزديکتر کنيد.اين آدما از معدود افرادی هستند که هيچی نميگن و اين فوق العادست.
ياد روزهای گذشته به هيچی،آينده...